همون :: 30/9/86:: 6:42 عصر

امروز روز عید قربان بود و باز هم امروز روز تولد وبلاگ،امشب هم شب یلداست.شب یلدا یعنی...یعنی... اصلا ئلم نمی خواد تعبیر شاعرانه بکنم.دوست دارم پست مدرن بشم و بگم شب یلدا یعنی اینکه ...اینکه... اصلانمی خوام درباره اش حرفی بزنم.مثل برف شیره- که دور کرسی اون قدیم ندیما میشستند و با غزلای حافظ و قاچ هندونه و تخمه گلپرمز مز می کردن- حالم گرفته و چلونده شدست.گیر ندید به این تعبیر ها! راستش دوست داشتم هر شب میتونستم حرفامو بنویسم.هروقت که دلم می ترکید از حرف!اما نمی تونم چون کامپیوتر،خوب بابا رایانه ،نداریم.یه روز تعطیلم که می دوییم میام یه حرفی بزنیم یادمون میره یا اگه نوشته باشیم حوصله تایپ نداریم.ای کاش یه جوری میشد تا وبلاگو باز می کردی اون نوشته ها بلند بلند خونده میشد .حالا! امشب شب یلداست...اینو که گفتم! خیلی ها امشب آرزوهاشونو برای دیگران میگن...(چه کارا...چه حوصله ها...).

راستی حالا که بحث آرزو شد بزارید آرزوی یه مرد82 ساله رو بگم:...همه ی کاری توی زندگیم کرده ام...آرزوی عمده ای ندارم.این کار شرکت تبلیغاتی با زحمت من پا گرفت.با عرقریزی من...حالا هفتاد هشتاد تا کارمند دارم.اکثر بیلبوردهای شهر،کار ماست.آرزوی بزرگی ندارم،فقط دوست دارم آخرین کارم(شاهکارم)یک تابلوی بزرگ باشه تو بزرگترین بزرگراه شهر...یه تابلوی تبلیغاتی به طول 87متر و200 متر ارتفاع که تو تمام شهر دیده بشه...!اون وقت،اسم شرکت ما هم بزرگ زیرش زده بشه:((بنده و
شرکاء)).خب،این آخرین آرزوی منه،شاید توی سالهای بعدی...
اینقده دوست داشتم یکی امشب به من می گفت همون جان یه چندتا نصیحت گهربار! من هم میگفتم: من که کوچیکتر از این حرفا هستم.اما عارضم خدمتتون که:
1)نگران برداشتن لقمه بزرگتر از دهان خود نباشید.احتمالا دهان شما خیلی بزرگتر از آن چیزی است که فکر می کنید.
2)اگر داخل یه چاله افتادید،اولین کاری که باید بکنید این است که از کندن بیشتر آن دست بردارید.
3)پیدا کردن یه بز در یک گله گوسفند،نیاز به نبوغ سرشاری ندارد.
4)هرگز تفنگتان را بر روی زمین نگذارید تا یه خرس گریزلی رو در آغوش بگیرید!(البته اگه هوای شکار توی پارک جنگلی سر خیابونتون که چند وجبه رو کرد)
5)همیشه دقت کنید چه چیزی رو دارید می خورید.البته مهم نیست بدانید آنچه که دارید می خورید،چیست.بلکه مهم آن است که بدانید چه بوده است.
6)یه توصیه به آقایون که همیشه به یاد داشته باشند که برای مکالمه با خانمها دو تئوری مختلف وجود داره،اما هیچ کدام از آنها کار نمی کنند.
7)هرکسی هم که دوست داره زود پولدار بشه،بهترین راه اینه که پولاشو(رنگ اسکناس مطرح نیست)لوله کنه بزاره تو جیبش تا جیبش پف کنه!
8)دیگه...؟
فعلا توصیه ای ندارم خدمتتون مادر!خوش بگذره.شبتونو گفتم ها!هندونه هم کمتر بخورید.از من گفتن بود...


راستی برام دعا کنید .برای مادرم بیشتر.خیلی بیشتر...
حواس نمی مونه برای آدم دیگه! یادم رفت بگم که :
خداحافظ پاییز...


سلام زمستان...

همون :: 2/9/86:: 8:54 عصر
توجه:این نوشته مربوط به تابستان است.من که به کله ام اینقدر نزده که تو این هوا برم تو حیاط و این بساط! در این نوشته شخصیت ها با دیالوگ ها کاملا واقعی و با حفظ امانت ذکر خیرشون شده.یه دلگرمی اگه یه وقتی به کلتون زد و همه شو خوندید و سرو ته شو نفهمیدید زیاد مهم نیست چیز زیادی از دست ندادید چون خودم هم از صبح تا شب تو این جمع که هستم چیزی نمی گیرم.دلها بسوزد برای من!
امروز رفتم کلاس خط.مادرم رو ترش کرد و گفت:(( دوباره پریدی رو یه شاخه ی دیگه؟بچه! کی
می چسبی به زندگی؟))
هی می خواستم بنویسم،نشد!خط خطی کردم...هیچی تو مخم جمع و جور نمی شد،مثل یه خونه
شلوغ پلوغ...
((زیادش کن ببینیم چی میگه؟))
بابا خواب بود؛اما تا صدای اخبار رو شنید چشماش گرد شد تو صفحه رنگی تلویزیون.
تینا(خواهر دومم)غرغر کرد:((دوبار زد تو ذوق ما!خواب بود مثلاها...))
بابا میخ شد تو صفحه تلویزیون.((سهام یعنی چی؟بیکارن این مردم ها...بی دردن انگاری...حال
دارن دردسر برا خودشون میخرن؟...گفت سهام عدالت چی چی؟...کم نیست ها!...))
(( تـ ...تـ...ق!))صدا از تو آشپزخونه بود.هر چی بود دیگه شکست.
((چته؟چی شد؟ حواس مگه تو نداری؟!))بابا از جاش پرید. ((هیچی بابا!قابلمه از روی آبچکون افتاد...))
((همون،چی گفت؟...ببین چقدر پول ایران...آتیش نمیگیره اینا...هان؟)).
گوینده: ((سکه هم 152تومن...))
((ابوالفضل زرگر هم مکه بوده...))
– گوینده: ((...با خبرهای ورزشی...مرادی در شنای قورباغه...))
((همون، مگه تو شام نمی خوری؟))
عزیز بشقاب ها رو با صدا گذاشت رو اپن.
(( نخیر! نمیـ...))
((نخور!ناز میکنه ...))
تینا داره سبد سبزی خوردن رو میاره و تره ها رو تو دهنش میزاره.
– خبرنگار:((امشب برای گزارش به نزد زن آمریکایی آمدیم که مسلمان شده و ...))
((...ببین تو رو خدا...کافرا مسلمون می شن و مسلمونا کافر...))
تایید بابا که حالا داره سر سفره نون خالی می خوره!
((همون چی چی گفت؟... هان؟))
سرم زیره و خودکار رو می کنم بین موهامو در میارم.
((بابا،نمی دونم.خب حرف میزنی؛متوجه نمیشی...تینا زیادش کن خب!)).
صدا رفت رو 35 . عزیز کفگیر رو که دونه های برنج به اون چسبیده بود، رو می بره طرف تینا:
((هووووووووووی!کمش کن.مگه کر شدی تینا؟))
موهامو چنگ زدم: ((ساکت.من سکوت می خوام!)).
تینا لب و لوچشو کج کرد: ((من سکوت می خوام! پاشو این اداها رو نیا.لوس...))
– گوینده:((...آتش سوزی جنگل ها ی یونان خسارت زیادی به بار آورده و...)).
هنوز چشمای بابا به تلویزیونه:(( نوچ...نوچ...نوچ)).
عزیز با غرغر:((بردار قاشقو...)) دست بابا خودبه خود تو سفره دنبال قاشه.عزیز می گیره طرفش.بدون
نگاه کردن، دست بابا قاشق رو می گیره وباز از روی حس ششم، بدون نگاه کردن به سفره میگه:((پارچ
آب کو؟)).
تینا بار نمی دونم چندم بود که بلند شد: (( ااااااااااااااااااه...بابا بزار درست شام بخورم!))
– گوینده: ((با گزارش خبری در خدمت...))
تینا: ((بابا بزن کانال دو...یانگوم داره! بزار...))
نگاه بابا همراه با چشم غره: ((پاشو خجالت بکش!به جای این حرفا برو آبلیمو رو بیار...)).
عزیز ته دیگ میکنه: ((همون، بیا شام بخور.بعد نری سر قابلمه ها؟))
خودکارومی کوبم رو دفترم.بلند می شم: ((نمی خوام بابا...نمی خوام...ااااااااااااااااااااااااااااه...))
***
تو حیاط حس گرفتم.باید می نوشتم.هر جورشده.اما چی؟ دیگه مخم تار عنکبوت بسته.یه جمله
اومد تو ذهنم: ((کیف را زیر سرش جابه جا کرد. هوا سرد بود.انگار نه انگار... خب انگار نه
انگار چی؟))خوب بود ها!باید ادامه می دادم.برای اول داستان خوبه.
خب بقیه اش: ((کیف را زیر سرش جابه جا کرد. هوا سرد بود.انگار نه انگارکه اول پاییز
است.آنقدر سنگفرش های زیر پایش را شمرده بود که چشم بسته هم می توانسـ...))
((بزن اون توپ رو دیگه...اووووی فتاح با توام ها!)). (( تـتتتق))توپ بود که محکم خورد به
در حیاط. فوتبال ساعت 5/9 شب هم شاهکار بود.اون هم زیر دوتا تیر چراغ برق لامپ
سوخته! خب،کجا بودم؟آهان! ((کیف را زیر سرش جابه جا کرد. هوا سرد بود.انگار نه انگارکه
اول پاییز است.آنقدر سنگفرش های زیر پایش را شمرده بود که...))
((اوووووووی! هوشولو،پاس بده اینور.بابا اصلا ما این سوسکی رو نمی خوایم!)).
((کیف را زیر سرش جابه جا کرد. هوا سرد...)) ((بله؟)) صدای زن آقا از پشت آیفون
خونشون بود،خونه ی روبرویی ما.پارکینگ خونشون مغازه خونگی شده.تا ساعت 1 شب هم
بازه! ((زن آقا میای در مغازه؟)).دوباره دختر محبوب خانم بود.می دونم حتما آدامس شیک
می خواد.مثل همیشه هم میگه مامانم میاد حساب میکنه!
((ببین چکار میکنن اینها؟)) این هم بابا بود که اومد تو حیاط. می دونستم الان میره یه چیزی
بهشون میگه.ایندفعه خداییش حقشونه: ((بچه برو خونتون...برو دیگه ...میام توپ و می کنم
تو حلقتون ها...))
دارم به بابا نگاه می کنم.در خونه رو باز گذاشت و رفت سراغ شلنگ آب.دوباره شروع شد.
عزیز تا صدای آب رو شنید از تو ساختمون داد زد: ((حیاطو خیس نکن.الان می خوایم
بخوابیم ها.))
بابا هم بی اعتنا کار خودش رو می کرد: ((سنگای زمین داغ اند.زود خشک میشه.))
((بابا نریز اینور.من نشستم ها)).
دوباره یه نگاه معنی دار: ((آدم بیکار همینه دیگه.دانشگاه می رفت یه جور آدم رو می
چزوند.حالا هم بیکاره. یه جور ...همش از بیکاریه...از تو خونه نشستنه! برو ببین دخترای
مردم مثل فرفره می مونن!))
عادت داشتم.می دونستم تا کجا و از چی باید حرف بزنه تا تموم بشه.زیر لب تکرار می کردم تا
چیزیش از قلم نیندازه. شلنگ رو جمع نکرد.انداخت همون جا! (( جواد! مثلا این تیر
دروازست ها...کوری؟)) دوباره رفت بیرون: ((دوباره که تو کوچه اید! اگه داغ این توپ رو به
دلتون نذاشتم. برید خونتون...)) ای خدا داشتم دیوونه می شدم .
((...بانوی من! خواهش می کنم بانوی من...شما نباید بخوابید...)) صدای تلویزیون رفت بالا.
((تینا کمش کن!))
بابا داشت غر می زد: ((از صبح تا شب پای تلویزیون لم دادند.آخر اگه این تلویزیون رو
ننداختم وسط حیاط! جای عبادتشونه.شب اول قبر اینا میان شفاعتشونو کنن! به جای اینکه
پاشن واقعه بخونن... همیناست که چشم و گوش شما رو باز کرده دیگه...)).
سرم زیر بود.انگار فقط اخبار و فوتباله که چشم و گوش رو باز نمی کنه.بحث همیشگی من و
کم طاقتی من و جرو بحث بابا. ((دستگاه قضایی درست کردم.تا حرف میزنی جلوت
وایسادن...))
عزیز رختخواب ها رو داشت می اوورد تو حیاط: ((دوباره همون شروع کردی؟
تو نمی تونی حرف نزنی؟ نمی گن لالی، نترس!))
همیشه همینطور بود. رفتم طبقه بالا. تو اتاق گرم وتاریک نشستم.حوصله گریه هم نداشتم.باید
می نوشتم.هرجور شده.صدای تلویزیون به خاطر خوابیدن بابا کم شده بود.بابا هم حتما خوابیده
بود.حالا می تونستم بنویسم.ساعت رو نگاه کردم از 5/10گذشته بود.چقدر هوا گرم بود.
((کیف را زیر سرش جابه جا کرد. هوا سرد بود.انگار نه انگارکه اول پاییز است.آنقدر...))
خروپف...خرو...پف...خور...پف . این من بودم که در انبوهی از عرق، خوابم برده بود.
همون :: 8/8/86:: 3:36 عصر
قیصر امین پور،نامی که چه بسیار شنیدیم و چه کم به یادش بودیم!شنیدم بودم که حالش خوب نیست.دیالیز می شود و دیگر نایی هم برای حرف زدن برایش نمانده.
برای عصر شعر به دانشگاه دعوت شده بود؛و من چقدر دوست داشتم دوباره دعوتش کنیم ،به هر مناسبتی که بود فرقی نمی کرد.به استاد
که گفتم سری از تأسف تکان داد و گفت :نمی تواند!
ولی با اینهمه باز خودش را از عرصه شعر و ادبیات کنار نکشید و همچنان عضو هیئت مدیره انجمن شاعران ایران و دفتر شعر جوان
باقی ماند.هنوز هم یادم نمیرود که ترم آخر شعر اورا نقد کردم.شعر او از جنگ...از خون...از امید و از جوانه زدن دوباره...
امیدوارم نامش همیشه در ذهن ادبیات جنگ...ادبیات امید...ادبیات دل...باقی بماند.
روانش همیشه آسوده باد.
بالهای استعاری ... 
خستهام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری
لحظههای کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگیهای اداری
آفتاب زرد و غمگین، پلههای رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشکسته، چشمهایی پینهبسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشمانتظاری
صندلیهای خمیده، میزهای صفکشیده
خندههای لب پریده، گریههای اختیاری
عصر جدولهای خالی، پارکهای این حوالی
پرسههای بیخیالی، صندلیهای خماری
سرنوشت روزها را روی هم سنجاق کردم
شنبههای بیپناهی، جمعههای بیقراری
عاقبت پروندهام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحة باز حوادث:(( در ستون تسلیتها نامی از ما یادگاری ))
***
اگر دل دلیل است...
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود، ما دیده ایم اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم اگر دشنه دشمنان، گردنیم!اگر خنجر دوستان، گرده ایم؟!گواهی بخواهید، اینک گواه: همین زخمهایی که نشمرده ایم!دلی سربلند و سری سر به زیر
همون :: 7/8/86:: 3:1 عصر
دیروز که اومدم دانشگاه دم در آموزش خشکم زد.باور نمی کردم...
***
هستی از دخترای مهربون و مودبی بود که خیلی دوسش داشتم.رشته علوم کامپیوتر ؛اون هم ترم پنج بود.با اون ،وقتی تو کانون تپش و گاهی هم کانون ادبی با دوستاش فعالیت میکرد ؛آشنا شدم.از من دوسال کوچکتر بود اما مهم دل باصفاش بود که به اندازه یه دنیا می ارزید.اون هم چه دنیایی!
دنیا برای اون خیلی کوتاه عرض اندام کرد.خیلی زود اون رفت...خیلی زود...
***
درست دوهفته پیش بود که یه سر اومدم دانشگاه.اولین کسی که دیدم اون بود؛چقدر با هم حرف زدیم.ازش پرسیدم چکارا می کنی؟خندید و...
***
حالا که اومدم دانشگاه تا یه سری بزنم ؛دوباره اولین کسی که دیدم اون بود.اما اینبار تو یه قاب مشکی نشسته بود و به همه ی کسانی که دوسالی از کنارش بی اعتنا رد شدند یا به خنده هاش جواب دادند و اومدن جلو و باهاش دست دادند،لبخند می زد.یه دفعه احساس کردم دلم براش تنگ شده.برای خودم هم و برای همه که می رند و زود یا دیر بین کارهای پرمشغله و خاطرات ریز و درشت دوستان و نزدیکان گم میشن.
دلم برای خودم و تنهایی ام سوخت .واقعا انسان چقدر توی شلوغی آدم ها،تنهاست.
خدایا! می دونم که تنها تو هستی که شایسته ی تنهایی هستی.من هم تنها هستم.تنهایی ام را با حضورت همیشه پر کن.
((هستی حسین نژاد)) رو هم تنهاش نزار.
یاد تموم عزیزان از دنیا رفته رو سبز نگه داریم با خوندن یه فاتحه.
همون :: 6/8/86:: 3:45 عصر
((به کرم سبز بیندیش.بیش تر زندگی اش را روی زمین می گذراند،به پرندگان حسد می ورزد و از سرنوشت و شکل کالبدش خشمگین است.
می اندیشد:من منفورترین موجوداتم؛زشت،کریه و محکوم به خزیدن بر روی زمین.
اما یک روز مادر طبیعت از کرم می خواهد پیله ای بتند.کرم یکه می خورد...پیش از آن هرگز پیله نساخته.گمان می کند باید گور خود را بسازد،و آماده ی مرگ شود.هرچند از زندگی خود تا آن لحظه ناخشنود است،به خدا شکوه می برد:خدایا،درست زمانی که سرانجام به همه چیز عادت کردم،اندک چیزی را هم که دارم،از من می گیری؟
خود را نا امیدانه در پیله حبس می کند و منتظر پایان می ماند.چند روز بعد،درمییابد که به پروانه ای زیبا تبدیل شده.می تواند به آسمان پرواز کند و بسیار تحسین کنند.از معنای زندگی و برنامه های خدا شگفت زده است.))
این را برای خودم نوشتم.چیه؟چقدر منتظر بمونم تا یکی دلداریم بده؟!!!
برعبث می پایم/تا دری بگشایند...
دیروز((مکتوب))پائولو کوئلیو را خواندم.خیلی زیبا بود.اگر خواندید که خوب خواندید دیگر!اگر هم نخواندید،خوب بخوانید دیگر!!!
چون بعضی از نوشته هایش دلچسب بود؛گاهی آنها را می نویسم.راستش وقتی این متن را خواندم با خودم گفتم:ببین پائولو هم سعی کرده همون
شعر مشهور خودمون را یه جور دیگه بگه که:
خدا گر زحکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری
خدایا! من منتظر اون در باز هستم ها.پشت در نمونم یه وقت ها؟!!!
***
((عادت می کنیم))زویا پیرزاد را می خوندم که زدم زیر خنده.آقا جون گفت:به سلامتی خل و چل شدی؟!
گفتم:نه،دارم کتاب می خونم!
-کارو زندگی نداری که نشستی کتاب می خونی؟
گفتم:نه!!!ولی با اینهمه از دیدن این همه فحش مودبانه(!!!)که پشت سر هم اوورده شده،خندم می گیره.
آخه شما بگید تا حالا دیدید کسی پشت سر هم اون هم تو یه کتاب(یک نماد فرهنگی!)مثلا بگه:((مرتیکه خل احمق بی شعور دیوانه ی خر!))
؛تازه اون هم با خودش بگه ها؟!!!
من که ندیده بودم.اصلا چه تتابع اضافاتی داشت!دقت که فرمودید؟
ولی با اینهمه رمان اجتماعی بسیار زیبایی است.توصیه می کنم که اگر نخوانده اید ،بخوانیدش.این توصیه به دوستان ونوسی که نسبت به
مریخی ها،بی اعتمادند جدی تر و با اکیدا غلیظ تر گفته می شود(البته برای خود را قانع کردن!)
راستی اگه شما هم کتاب پر محتوا(!!!)و زیبایی خوندید ؛به من هم بگید.آبدوغ خیاری بی زحمت نباشه.چون من همینطوری سرمایی هستم!
همون :: 22/7/86:: 12:41 عصر
توی این مدت خیلی سعی کردم حرف جدیدی بزنم ولی نتونستم.همیشه می شنیدم یا می دیدم که کسی می گفت " از دوست خنجر خوردن بدتر از تیکه تیکه شدن به دست دشمنه!"
الان باورم شد .اصل ماجرا رو می گم شاید مثل خیلیا که میگن برای عبرت باشه؛ اما بیشتر برای خالی کردن دردیه که نمی تونم حتی به خونواده ام بگم!
و اما بعد:
همون یه چهارسالی خودشو توی محل کار کذایی کشت و به سیخ کشید و به قولی خودشو تا جایی که می شد نشون داد. با همه دور و بری ها ساخت و کم کم صمیمی شد .دیگه همه صابون شیرینی مشغول شدن همون خانم رو به دلشون می زدند و مرتب ازش می پرسیدند :"پس کی؟!"
تا اینکه یه دوست(!!!!!!!!...)سرو کله اش پیدا شد .غریبه نبودها!همون خوب می شناختش.احترامی به هم تعارف می کردند و همون چشم خواهر بزرگتری بهش داشت.گاهی باهاش حرف میزد...گاهی به حرفای اون گوش می داد...گاهی هم...
همون نمی دونست واقعا چه آدم های دوچهره ای توی یه محیط اونجوری می تونست وجود داشته باشه و اون چقدر سادگی کرده بود و همه رو مثل خودش صاف و بی ریا تصور می کرد.همون تا حالا به کسی بدی نکرده بود و چه اشتباه فکر می کرد که همه –لااقل اونهایی که دوستای اون هستند- مثل خودشن.این دوست بدجوری خودشو نشون داد!
یه روز که همون رفت به اونجا یکی بهش گفت :"چکار میکنی که فلانی بدجور زیرآبتو زد!!!"
از خواب خرگوشی بیدار شد و دید آره بابا نگاه ها یه جور دیگه شده و با چشم اعتماد نگاه کردن هم یه جور دیگه تر!
همون نمی دونست اون دوست(!!!...)چی گفته و چه آسمون ریسمونی به هم بافته که اینجوری شده.اینطوری بود که همون بی نوا ،دست از پا درازتر آرزوها و امیدهایی که تو دلش جا خوش کرده بود رو گذاشت تو بقچه ی دل شکسته شو ، راهی خونه شد.هیچی نمی تونست به خونوادش بگه.امیدشو یکی ناامید کرده بود(اون هم ناجوانمردانه)پس چرا باید دل خونوادش رو هم با این خبر می شکست.حالا همون دنبال کاره(مثل همه!)اما با این فرق که هم عمرشو الکی حروم کرد و هماز پشت خنجر خورد و هم دلش شکست...
بدتر از همه دیگه همون،همون آدم صاف و ساده نمی تونست باشه که راحت با همه یکدل بشه.دیگه نمی تونست راحت به دوستاش اعتماد کنه.دیگه نمی تونه...
همون حالا داره به درو دیوار می زنه تا شاید بتونه یه کاری پیدا کنه(یه سنگ تو تاریکی بندازه!)
همون باز هم امیدش به خداست؛هرجور اون بخواد.همون محتاج همدردی و دلسوزی نیست.محتاج اینه که آدما بدون نقاب باشن و یه کم انصاف به خرج بدن و به خاطر خودشون دیگرون رو له نکنن.دل شکستن اصلا هنر نیست!
.gif)















